ساعت 5 عصر با بابایی و مامانی دوباره رفتیم پیش دکتل همون آقا دکتره بود دیروز رفتیما(گفتم که دیشب، صف و جیغ جیغو زود برگشتیم آره همون) آقای دکتر حسابی چکابم کرد و گفت خوبه خوبه فقط ی ذره کوچولو زردی داره که مواظبش باشید زود خوب میشه...
امشب مامان اینا داشتند با بابامجید و مامان حوری حرف میزدند،ی خبر خوب شنیدم که کلی ذوق کردم،قرار شده بود باباجون حجت الله و مامان جون گل خاتی همراه عمه ها (اوه نه خاله ها) و عموها و نی نی هاشون همه بیاند من روی ماهشونو ببینم، دل تو دلم نبود و تا صبح تند تند بیدار می شدم و مامانو بیدار می کردم، می خواستم ازش درباره باباجون اینا بپرسم ولی نمی تونستم،آخه بزرگترا زبون ما نی نی ها رو بلد نیستند که
فکر کنم این یکی رم باید خودم زودتر اقدام کنمو زبون اونا رو یاد بگیرم
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها:
محمدم 3 روزه,